از صلح مقتدرانه تا صلح تحمیلی و تحمیل ذلت

مقایسه تاریخی ماهیت صلح تحمیلی و صلح مقتدرانه در بستر تحولات جنگ دوازده روزه

 
در گفت‏ وگوی برنامه تلویزیونی ماجرا با:

حجت‌الاسلام و المسلمین محسن قنبریان

استاد حوزه و دانشگاه
 
 مصاحبه‌‏گر: حمید سبحانی‌صدر/ تاریخ  پژوه 
 تدوین: سیدمهدی حسینی/  دبیر مفاخرنا و طلبه حوزه علمیه مروی 

درآمد:

رهبر انقلاب در دومین پیام تلویزیونی خطاب به ملت ایران پس از تهاجم رژیم صهیونیستی بر یک اصل محوری تأکید کردند: «ملّت ایران در مقابل جنگ تحمیلی محکم می‌ایستد -همچنان که تا حالا ایستاده- در مقابلِ صلح تحمیلی (هم) محکم می‌ایستد. ملّت ایران در مقابل تحمیل، تسلیم هیچ کس نمی‏شود.» این بیان، نقطۀ عزیمت مصاحبۀ پیش‌روست؛ تلاشی برای واکاوی معنای صلح در منطق اسلام، بررسی تجربه‌های تاریخی اهل‌بیت(علیهم‌السلام)، و تبیین اینکه «صلح» چه زمانی زمینۀ فتح است و چه زمانی پوششی است برای تحمیل و تسلیم. فهم دقیقِ مرز میان صلحِ عزتمند و صلحِ تحمیلی ، صرفاً یک بحث تاریخی یا نظری نیست؛ بلکه مسئله‌ای زنده و راهبردی است که به «تشخیصِ درست شرایط» و «خوانشِ واقع‌بینانۀ ارادۀ دشمن» گره ‌خورده است.گفت‌وگوی حاضر، به کوشش حمید سبحانی‌صدر و با حضور حجت‌الاسلام قنبریان، می‌کوشد تا با رویکردی مستند و دقیق این میدان پیچیده را روشن‌تر سازد.
 

مفهوم و مصادیق صلح تحمیلی

مسئلۀ صلح، به‌ویژه در دوران قدرت‌یابی شام، چه در دورۀ استانداری معاویه و چه در دوران خلافت او، به‌وضوح قابل مشاهده است و در مقاطع مختلفی از زندگی اهل‌بیت(علیهم‌السلام) مطرح شده است. تعبیر «صلح تحمیلی» به‌طور خاص در مورد امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) و ماجرای ساباط و مواجهه با معاویه به کار رفته است.

تحمیل صلح، صلحِ از موضع قدرت، و تحمیلِ ذلّت

طغیان معاویه در شام با حکمیت تحمیلی بر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آغاز شد، سپس به صلح تحمیلی با امام مجتبی(علیه‌السلام) انجامید و در نهایت در ماجرای عاشورا، قصد تحمیل ذلّت و سازش به اباعبدالله(علیه‌السلام) را داشتند که به وقوع واقعۀ کربلا انجامید. این روند نشان‌دهندۀ درجات اشتدادی طاغوت است. طاغوت شام ابتدا ممکن است فریبنده جلوه کند، اما در نهایت به سمت تحمیل ذلّت نهایی سوق می‌یابد.

صلح ساباط که از آن به صلح امام مجتبی(علیه‌السلام) نیز تعبیر می‌شود، نمونۀ بارزی از صلح تحمیلی است. این صلح با صلح‌هایی چون صلح حدیبیه که با اقتدار و نتایج عالی برای مستضعفین همراه است، تفاوت ماهوی دارد. همچنین این صلح با ماجرای گفت‌وگوهای میان عمرِ سعد و اباعبدالله‏الحسین(علیه‌السلام) در کربلا نیز متفاوت است؛ زیرا دوگانه، همیشه بین جنگ و صلح برقرار نمی‏شود، گاهی انتخاب میان «جنگ» و «ذلّت محض» است، این ذلّت تمام‏عیار که تحقیرِ به تمام معناست، همان چیزی بود که اباعبدالله(علیه‌السلام) آن را برنتافت.

با توجه به اهمیت تبیین تفاوت میان صلح تحمیلی و صلحی که از موضع قدرت صورت می‌گیرد، ابتدا به تبیین قاعدۀ قرآنی حاکم بر مفهومِ «صلح با اقتدار» می‌پردازیم.

قاعدۀ قرآنی صلح با اقتدار: معیار سنجش صلح

برای سنجش صلح‌ها و تبیین تفاوت‌ میان آن‌ها، می‌توان یک قاعده‏ای کانونی از منابع اصیل اسلامی به‏ویژه قرآن کریم استخراج کرد. این قاعده به‌مثابۀ «شاقولی» راه‌نما عمل می‌کند و پدیده‌های گوناگون تاریخی را می‌توان با آن سنجید. بدون این شاقول، ممکن است صلح‌های کاملاً متفاوت، یکسان و بدون تمایز تلقی شوند.

اقتدار، رکن اساسی صلح مشروع

قرآن کریم، صلح واقعی را در بستر اقتدار می‌داند. صلح زمانی مشروع است که از موضع قدرت باشد. این آموزه، با ادبیات الهیات مسیحیت نیز همخوانی دارد؛ چنانکه در همین انجیلِ موجود، حضرت مسیح(علیه‏السلام) می‌فرماید: فکر نکنید من برای صلح آمده‌ام، من برای شمشیر آمده‌ام. از این آموزه به «صلح زیر شمشیر» تعبیر می‌شود. حتی در ادبیات معاصر نیز برخی از قدرت‌ها (مانند ترامپ) بر «صلح از موضع قدرت» تأکید دارند، این آموزه فی‌نفسه صحیح است، هرچند ممکن است نااهلان هم از آن استفاده کنند.

برای تبیین این قاعدۀ قرآنی، باید به دو آیۀ کلیدی توجه کرد. آیۀ ۶۱ سورۀ انفال می‌فرماید: «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» (اگر به صلح تمایل نشان دادند، تو نیز برای آن‏ها آغوش خود را باز کن). اما این جواز صلح، مطلق نیست؛ بلکه کاملاً مشروط به آیۀ  قبل از خود است. آیۀ ۶۰ همان سوره به‌صراحت دستور می‌دهد: «وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّهٍ» (و هر آنچه در توان دارید از نیرو آماده کنید). پیوند این دو آیه، یک اصل راهبردی را تأسیس می‌کند: جواز تمایل به صلح (در آیۀ ۶۱)، پس از تحقق فرمان آمادگی کامل و کسب اقتدار (در آیۀ ۶۰) صادر می‌شود. بنابراین، صلح قرآنی، صلحی از موضع قوت و استطاعت است، نه صلحی از سر ضعف و استیصال.

این قاعده را اگر با آیۀ ۳۵ سورۀ مبارکۀ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بسنجیم، نکات مهمی به دست می‌آید. آیۀ مورد استناد در سورۀ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) چنین است: «فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ». این آیه به‌صراحت بیان می‌کند که در اوج اقتدار، سستی و دعوت به صلح روا نیست. مفهوم این نهی آن است که صلح مشروع با کفار حربی، زمانی متصور است که جبهۀ اسلام در موضع برتری مطلق قرار نداشته باشد. به عبارت دیگر، وقتی شما دست بالاتر را دارید (أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ)، نباید آغازگر دعوت به صلح باشید. این قرائت، دقیقاً همان موضعی است که امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) در جنگ صفین اتخاذ کردند. ایشان در برابر سست‌عنصرانی که ندای صلح سر می‌دادند، با استناد به همین آیه به سپاه خود فرمودند: شما نه تنها از حیث قدرت ایمان، بلکه در میدان نبرد نیز برتر هستید و نباید به صلح از موضع ضعف تن دهید.

باید توجه داشت که این تحلیل، مبتنی بر نکتۀ ادبی و تفسیری دقیقی در آیه است. زمانی که «وَتَدْعُوا» (و دعوت کنید) را معطوف به «فَلَا تَهِنُوا» (پس سستی نورزید) بدانیم، در این صورت، «واو» عطف، فعل دوم را نیز مشمول نهیِ فعل اول می‌کند و معنای آیه چنین می‌شود: «پس در حالی که شما برتر هستید، نه سستی به خرج دهید و نه [شما] دعوت به صلح کنید.» بر همین اساس، برخی مفسران این احتمال را مطرح کرده‌اند که این آیه، ناسخ آیاتی باشد که پیش‌تر به آن اشاره کردیم، یعنی آیات قبلی، جواز صلح را در شرایط برتری صادر می‌کرد؛ اما چه‌بسا این آیه صلح را در موضع اقتدار، جایز نداند.

در هر صورت، اگر آیات سورۀ انفال را مدنظر قرار دهیم، قاعدۀ کلی این است که صلح با کفار حربی و ائمۀ کفر، تنها زمانی مشروع است که مسلمانان در موضع بالادست باشند؛ نه صرفاً به اقتضای ایمان، بلکه بالفعل و در صحنۀ عمل. در غیر این صورت، صلح تحمیلی خواهد بود.

شماره دوم (پاییز 1404)

مطالعه کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه جریان جنگ

جهت خرید شماره دوم نشریه پیام مروی از طریق لینک بالا اقدام نمایید.