انسجام جمهور

واکاوی «خرد ایرانی» به مثابه تجربه‌ای معنوی از هستی در پرتو جنگ دوازده روزه

در گفت‏ وگوی اختصاصیِ «پیام مروی» با:

دکتر بیژن عبدالکریمی

استاد دانشگاه
 
  مصاحبه‌‏گران: محسن فریدی  
        و محمد امیدبخش        

درآمد:

در آغاز جنگ تحمیلی دوازده‌روزه، بسیاری از اتاق‌های فکر در آن‌سوی مرزها روی یک سناریو حساب ویژه‌ای باز کرده بودند: ایرانِ در آستانۀ فروپاشی اجتماعی. اما آنچه رخ داد، خلاف تمام محاسبات بود: جامعه‌ای که به جای گسست، به سطحی تازه از همبستگی و همدلی ملی رسید. همان چیزی که رهبر انقلاب در سخنرانی 25تیر1404 آن را «امر ملی» نامید: « آنچه در این حادثه اتّفاق افتاد، «امر ملّی» بود…این افراد، همه با جهت‌گیری‌های سیاسی گوناگون، با جهت‌گیری‌های سیاسیِ گاهی متقابل، با وزن مذهبی کاملاً متفاوت، در کنار هم ایستادند و این وحدت بزرگ را، این اتّحاد عظیم ملّی را به وجود آوردند.» همین جاست که پرسش محوری این فصل سر برمی‌آورد: این «انسجام ملی» از چه جنسی است؟ آیا امر ملی در ایرانِ امروز، فقط به‌معنای نیامدن مردم به خیابان‌ها علیه نظام است، یا ریشه در حقیقتی عمیق‌تر، تاریخی‌تر و وجودی‌تر دارد؟ گفت‌وگوی پیشِ رو با دکتر بیژن عبدالکریمی، تلاشی است برای بازخوانی رفتار جامعه در جنگ دوازده‌روزه تا جست‏وجوی معنای «امر ملی» به مثابه بستری که می‌تواند میان زیست‌جهان‌های متعارض و صداهای پراکندۀ این سرزمین پلی برای گفت‏وگو و مفاهمه بسازد. عبدالکریمی در این مصاحبه، از «خرد ایرانی» به‌عنوان تجربه‏ای خاص، معنوی و عاشقانه از هستی سخن می‌گوید که در جان فرهنگ ما جاری است و از ادبی که ساختار هستی‌شناختی جهان ایرانی را سامان می‌دهد.

پیام مروی: با آغاز جنگ تحمیلی دوازده‌روزه، تحلیل دشمن این بود که جامعۀ ایران در مراحل بعدی نبرد، دچار فروپاشی اجتماعی و شورش داخلی خواهد شد؛ با این حال، برخلاف این پیش‌بینی‌ها، جامعۀ ایران به‌جای گسست، به سطحی از انسجام و همگرایی ملی دست یافت که خود این انسجام، پشتوانۀ اصلی پیروزی ما در جنگ بود. برای ما این پرسش مطرح است که این «انسجام ملی» و «امر ملی» از چه جنسی است؟ و علی‌رغم تحلیل‌هایی که وجود داشت، چرا و چگونه به چنین نقطه‌ای رسیدیم؟

درست است. واقعیت این است که می‌توان مسئله را در چند سطح بررسی کرد. بگذارید بگویم که با شما موافقم. موافقم که رفتار اجتماعی مردم ما آن چیزی نبود که دشمنان کشور تصور می‌کردند؛ یعنی برنامه بر این بود که با به خیابان ریختن مردم، فروپاشی صورت بگیرد؛ ولی مردم ما بر اساس موضع‌گیری ضدنظام به خیابان‌ها نیامدند. نکتۀ مهم این است که بخشی از این واکنش، طبیعی است؛ یعنی ملت‌ها وقتی دچار تهاجم خارجی می‌شوند، به‌طور طبیعی انسجام ملی‌شان افزایش می‌یابد؛ اما این واکنش تا رسیدن به خودآگاهی واقعی، فاصلۀ بسیاری دارد. لذا اینکه مردم ما به خیابان‌ها نیامدند، می‌تواند شکننده هم باشد؛ یعنی اگر فشار بیشتر شود، مثلاً تورمِ دورقمی به تورمِ سه‌رقمی تبدیل شود، ممکن است واکنش‌ها متفاوت باشد. مقاومت در برابر غرب، کارِ یک روز و دو روز و یک ماه و یک سال و دو سال نیست. ما تا مدت‌ها درگیر هستیم؛ لذا نمی‌توان دلخوش بود و گفت تضمینی وجود دارد که چنین اتفاق و شورشی رخ ندهد.

خدا را شاکر و سپاسگزارم که این خودآگاهی ملی، در بخش بزرگی از مردم ما وجود دارد. اما نمی‌توانیم بگوییم این خودآگاهی به‌نحو مطلق در همۀ اقشار جامعه، به‌خصوص در لایه‌هایی که من آن را «سوژۀ مدرن ایرانی» می‌نامم، وجود دارد. در آن‌ها بیشتر نوعی حالت تدافعی بود. نمی‌دانم واژۀ «غریزه» در اینجا درست است یا نه؛ نوعی حالت صیانت نفس بود. البته این را به همۀ آحاد ملت تعمیم نمی‌دهم، چون بخشی از نیروهای اجتماعی ما که پای انقلاب و جبهۀ مقاومت هستند، یک خودآگاهی تاریخی دارند. ولی آن بخش از سوژۀ مدرن ما، به این دلیل که صیانت نفس و صیانت حیاتشان به خطر افتاده بود، حالتی تدافعی به خود گرفتند.

نکتۀ دیگر این است که این انتظارِ بسیار نازلی است و نشان می‌دهد که ما از آرمان‌ها و انتظاراتمان فاصله گرفته‌ایم. ما اکنون از این خرسندیم که مردم برضدّ جمهوری اسلامی به خیابان‏ها نیامدند! این نشان می‌دهد که با مطلوبمان، یعنی حمایت تمام‌قد مردم از مقاومت، فاصلۀ زیادی داریم. می‌خواهم بگویم رفتار مردم ما پس از حملۀ ۲۳خرداد ۱۴۰۴، با رفتار مردم ما در دهۀ شصت، به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه نیست. ما اکنون بر این انسجام ملی به‌نحو سلبی تکیه می‌کنیم، در صورتی که در دوران دفاع مقدس، تکیۀ ما بر انسجام ملی، یک دفاع ایجابی بود. تمام حرف من این است که مبادا دوباره به خواب غفلت فرو رویم و مسئله را ساده‌انگارانه ببینیم و خدای ناکرده با شرایطی سخت‌تر و پیچیده‌تر مواجه شویم. باید این وحدت و انسجام ملی را شدت و قدرت بیشتری ببخشیم و آن بخشی از جامعه را که این خودآگاهی در آن‌ها لایه‌های بسیار ضعیفی دارد، از حالت طبیعیِ واکنش در برابر دشمن، به یک خودآگاهی ملی حقیقی برسانیم. این کاری بس دشوار و پیامبرانه است و من این عرصه را خالی می‌بینم؛ یعنی تلاشی برای ارتقای سطح خودآگاهی ملی مشاهده نمی‌کنم، به‌ویژه در میان اقشاری از جامعه که این خودآگاهی در آن‌ها عمق و ریشه ندارد،  باید کوشش شود تا این خودآگاهی در آن‌ها نهادینه شده و شدت و حدّت پیدا کند. لذا من با قدری نگرانی به این مسئله نگاه می‌کنم.

پیام مروی: با توجه به پیچیدگی امروز جامعه، به نظر شما مسیر درست برای تعمیق و تثبیت امر ملی چیست؟

واقعیت این است که پرسش شما بسیار دشوار است و یکی از معضلات جامعۀ ما این است که ما پرسش‌های سترگ و مسائل پیچیده را بسیار ساده می‌کنیم و به آن‌ها پاسخ‌های دم‌دستی می‌دهیم. یک علتش این است که چون قبلاً به آن فکر نکرده‌ایم، اکنون به دنبال جواب‌های فوری می‌گردیم. مثلاً در شرایط جنگی هستیم و ممکن است اسرائیل دوباره به این کشور حمله کند و حالا در این شرایط می‌گوییم «چه باید بکنیم؟». این، شرایط را بسیار دشوار می‌کند.

اما پیش از این، لازم است چیستی امر ملی را برای خودمان مشخص کنیم و این نیز پاسخی نیست که بتوان بدون تأمل و سریع به آن جواب داد و باید درباره‌اش اندیشید. اگر بخواهم به‌خاطر شرایط خاصی که در آن قرار داریم، پاسخی سریع و صریح بدهم، باید بگویم: ما باید آن بخش نادیده‌انگاشته‌شدۀ جامعه را ببینیم. به نظر من حرکت باید دوسویه باشد. حاکمیت و گفتمان انقلاب، سوژۀ مدرن را نادیده انگاشته و سوژۀ مدرن طغیان کرده است. باید او را ببیند و بتواند مقولاتی بیابد که با این بخش از جامعه ارتباط برقرار کند. این کار بسیار بسیار دشوار است؛ چون از دو زیست‌جهانِ متفاوت صحبت می‌کنیم. از سوی دیگر، روشنفکران باید گفتمان انقلاب را ببینند و ارزش‌هایش را درک کنند. تصویرهایی که روشنفکران از افراد گفتمان انقلاب دارند این است که این‌ها مُشتی افراد عقب‌افتاده و لج‌باز هستند که به خاطر بسط ایدئولوژی شیعی، کشور را به آتش کشیده‌اند؛ نیروهای مقاومت را ساخته‌اند و آمریکا را تحریک کرده‌اند. این نگاه‌ها همه محصول دستگاه نظام سلطه است. یعنی نظام تبلیغاتی و اتاق‌های فکر اسرائیل و آمریکا، این روایت‌ها را به خورد جامعه داده‌اند و متأسفانه روشنفکران ما نیز بدون آنکه دربارۀ آن بیندیشند، همان‌ها را تکرار می‌کنند. این‌ها هم بخشی از بحران‌اند.

به نظر من مهم‌ترین اصل در این میان، مواجهۀ پدیدارشناسانه با نیروهای اجتماعی و تاریخی‌مان است. یعنی گفتمان انقلاب باید وجود بخشی از جامعه را که سوبژۀ مدرن است، به رسمیت بشناسد و بکوشد به منطق آن‌ها نزدیک شود. فهم منطق این بخش، به معنای تسلیم شدن در برابر آن یا تسلیم شدن در برابر آمریکا نیست. باید بتوانیم با این بخش گفت‌وگو کنیم؛ کاری که باید ده‌ها سال پیش شروع می‌کردیم، اما شروع نکردیم، چون تجربه‌اش را نداشتیم و درکی از آن نداشتیم و گمان کردیم با نیروهای خودمان که پای کار هستند، کار را به سرانجام می‌رسانیم. حالا می‌بینیم که نه؛ بخشی که مخالفت و سنگ‌اندازی می‌کند در واقع چوب لای چرخ می‌گذارد و خسته و تضعیفمان می‌کند و حتی زمینه‌های نفوذ را فراهم می‌آورد. بسیاری از این ترورهایی که رخ داد، حاصل گِراهایی بود که افراد خودباخته دادند. این خودباختگی و نفوذ، آن‌چنان‌که من سال‌هاست فریاد می‌زنم، صرفاً یک مسئلۀ سیاسی، پلیسی و امنیتی نیست. غرب‌زدگی و غرب‌گرایی تا اعماق وجودِ بخش‌های وسیعی از جهانیان، از جمله بخش‌های وسیعی از سوبژۀ ایرانی نفوذ پیدا کرده است. یعنی تحولی وجودی و انسان‌شناختی در سوبژۀ ایرانی صورت گرفته و این چیزی نیست که ما صرفاً با مواجهۀ پلیسی و امنیتی با آن روبه‌رو شویم.

از سوی دیگر، روشنفکر غرب‌پرست و غرب‌سالار ما، سوبژۀ سنتی و ارزش‌هایش را نمی‌بیند؛ نمی‌بیند که چگونه سوبژۀ سنتی با چنگ و دندان، زندگی‌اش را فدای امر ایرانی می‌کند و چگونه جانش را می‌دهد. این زاغه‌ها، این شهرهای موشکی و این ارتقای توان هسته‌ای و موشکی کشور، با فداکاری‌های سوبژه‌های سنتی بوده است؛ کسانی که به یک فرهنگ سنتی عشق داشتند؛ به حسین(علیه‏السلام) عشق می‌ورزند؛ به اسلام عشق می‌ورزند و به فرهنگ شهادت با جان‌بازی عشق می‌ورزند.

به نظر من این دو قطب جامعه، تصویرهای کج‌ومعوجی از یکدیگر دارند. کاری که من در این چند سال با بغض مطرح کردم و مبغوض هر دو طرف شدم، تلاشی بود برای ایجاد گفت‌وگویی میان این دو طرف؛ کاری که افرادی مانند من -که متأسفانه شمارشان هم زیاد نبود- انجام دادند. با این حال، هر دو طرف تا حد زیادی در برابر این گفت‌وگو مقاومت کردند. این شکاف، پاشنه آشیل ماست و اگر بر این شکاف غلبه نکنیم، من روزهای خوبی را برای ملتمان پیش‌بینی نمی‌کنم. نه آن‌چنان ساده است که مقاومت کنیم و بگوییم پیروزی ما تضمین‌شده و کاخ سفید را حسینیه خواهیم کرد و روزی نماز جمعه‌مان را در اورشلیم و بیت‌المقدس خواهیم خواند؛ نه به این سادگی است که بر سر میز مذاکره برویم، دست بدهیم، با ترامپ مصافحه کنیم و بعد از آن سرمایه‌ها سرازیر شود و مشکل آب، مشکل ریزگردها و تورم دورقمی حل شود. در بستر واقعیت و در میدان عمل، ما با پیچیدگی‌ها و دشواری‌های بسیار زیادی مواجهیم. ما یک کشور در خاورمیانه‌ هستیم و بخش وسیعی از قدرت‌های بزرگ کمر بسته‌اند تا ما را نابود کنند.

لذا اگر به‌عنوان یک ضرورت تاریخی، می‌خواهیم این کشور برقرار بماند، باید بتوانیم بر این دوقطبی بودن غلبه کنیم. اگر چنین نشود و ما به این انسجام ملی در پرتو امر ملی (که می‌دانم چیستی‌اش محل پرسش است) نائل نشویم، خدای ناکرده -که این حرف را با بغض می‌زنم- ایران به زمینِ سوخته تبدیل خواهد شد. یعنی چنین نیست که اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، زمینه‌ای فراهم شود و برای امثال دکتر عبدالکریمی فرش قرمز بیندازند و بگویند: «آقای دکتر، حالا شما کنشگری کنید.» بلکه اساساً زمینی برای کنشگری باقی نخواهد ماند. به همین دلیل صراحتاً می‌گویم -هرچند می‌دانم خشونتِ زبانی دارم، اما این خشونت را به خاطر عشقم به ایران بر من ببخشید و از هر دو جناح عذرخواهی می‌کنم- هرکس به این شکاف توجه نکند و حرفی در جهت افزایش آن بزند، به این کشور و این ملت خیانت کرده و زمینه‌ای فراهم می‌کند که در این کشور حمام خون راه بیفتد و ایران به زمین سوخته تبدیل شود.

روشنفکران نادانی وجود دارند که پدیدۀ روشنفکری برایشان به یک عادت ذهنی تبدیل شده؛ یعنی کل قضیه برای آن‌ها این است که همه‌چیز زیر سر جمهوری اسلامی است. این روشنفکری نیست؛ این یک عادت ذهنی است. یعنی در چارچوبی منجمد شده‌اند که اتاق‌های فکر موساد و آمریکا برای ما ساخته‌اند. از سوی دیگر، از نیروهای جوان انقلاب و حاکمیت نیز می‌خواهم که بر لَختی گفتمانی خود غلبه کنند.

متأسفانه گفتمان انقلاب از دو ایستایی رنج می‌برد: یکی ایستایی در عرصۀ اندیشه و گفتمان، و دیگری در ساختارهای اجرایی و تشکیلاتی. تشکیلات در دست دولت‌هایی بوده که تا اعماق وجود غرب‌زده بوده‌اند و روایتشان، روایت تسلیم و شکست است. ما حتماً باید بر این ایستایی غلبه پیدا کنیم و این غلبه نیز پلیسی و امنیتی نیست. باید با الیگارشی مالی‌ای مقابله کرد که این شکاف عمیق طبقاتی را در جامعه پدید آورده؛ شکافی که در نتیجۀ تورم مزمن و دورقمیِ چهار دهه گذشته، موجب شده دهک‌های پایین به تدریج از حمایت دست بکشند. این گروه از مردم می‌گویند: وقتی یک وجب از این کشور سهم ما نیست، چرا باید از آن حمایت کنیم؟ چرا باید کشته شوم؟ چرا باید فرزندانم را فدا کنم؟ گفتمان انقلاب و حاکمیت باید به خود بیاید و با این مسئله به‌نحو جدی‌تری برخورد کند.

به هر حال، ما تا مدت‌ها باید این مسیر را ادامه بدهیم و راه‌حلِ تسلیم شدن نیز راه‌حل کارآمدی نیست. کسی که با جهان کنونی و سرشت ماکیاولیستی و هابزی آن آشناست، می‌داند که آن راه‌حل چقدر کودکانه است. افرادی که این راه‌حل را پیشنهاد می‌دهند، در واقع دچار توهم هستند. ما با شرایط بسیار پیچیده و خطرناکی مواجهیم و باید بکوشیم در پرتو نیل به وفاق ملی و ارادۀ ملی، از این بحران بگذریم. لازمۀ این امر، اولویت بخشیدن به «امر ملی» است، فراتر از مسائل جناحی و ایدئولوژیک. هر دو قطب ما در یک شرایط گفتمانی منجمد شده‌اند. ما نیازمند سیّالیت بیشتری هستیم که این نیز می‌تواند از همدلی و گفت‌وگو حاصل شود. هر جا همدلی و گفت‌وگو سرکوب شود، آب به آسیاب دشمن ریخته می‌شود و شرایط برای حملۀ مجدد اسرائیل و آمریکا فراهم می‌شود.

 

شماره دوم (پاییز 1404)

مطالعه کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه جریان جنگ

جهت خرید شماره دوم نشریه پیام مروی از طریق لینک بالا اقدام نمایید.